السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
179
تفسير الميزان ( فارسي )
جوابش اين شد كه اينان به خاطر آنكه محجوب از پروردگار خود نيستند ، نظرشان به هر چيزى به عنوان آيت خداست ، و آيت بدان جهت كه آيت است محجوب از صاحب آيت نيست ، و خودش بين ناظر و او حاجب نمىشود ، پس نظر كردن به آيت عينا نظر كردن به صاحب آيت است ، و اين طايفه در حقيقت جز به پروردگار خود نظر نمىكنند . مفسرين ديگر از اين اشكال جواب ديگرى دادهاند « 1 » و آن اين است كه : مقدم آمدن * ( « إِلى رَبِّها » ) * براى افاده حصر نيست بلكه تنها براى رعايت قافيه آخر آيات است ، و بر فرض هم كه براى افاده حصر باشد ، نظر كردن به غير خدا در جنب نظر كردن به خدا نظر شمرده نمىشود ، و بر فرض هم كه شمرده شود منظور آيه نظر كردن به خداى تعالى در بعضى از احوال است ، نه در همه احوال ، و اين جواب خالى از تكلف نيست ، چون بدون هيچ دليلى آيه را تقييد كرده . علاوه بر اين ، پاسخ اين معنا نمىشود كه آيه شريفه رؤيت و نظر را به وجه نسبت داده ، نه به ديدگان ، و نفرمود : « عيون - و يا ابصار - الى ربها ناظرة » ، از اين هم كه بگذريم نفرموده : وجوه اهل بهشت گاهى ناظر به خداست ، و گاهى به نعمتهاى بهشتى ، بلكه وجوه آنان دائما به سوى خداى تعالى است . * ( « وَوُجُوه يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ » ) * مفسرين « 2 » مصدر « بسور » را به شدت خشم و عبوس تفسير كردهاند ، و در اينجا « ظن » به معناى علم است ، و كلمه « فاقره » صفتى است كه موصوفش حذف شده ، تقديرش « فعلة فاقرة » است ، و فاقره از ماده « فقر » است ، كه به معناى آسيب ديدن ستون فقرات است . و بعضى « 3 » گفتهاند : از باب « فقرت البعير » است ، يعنى بينى شتر را با آتش داغ نهاد . و معناى آيه اين است كه : وجوهى در آن روز به سختى عبوس است ، مىداند كه با آنان رفتارى مىشود كه پشتشان شكسته شود ، و يا دماغشان به آتش داغ شود . احتمال هم دارد كلمه « تظن » خطاب به رسول خدا ( ص ) بوده باشد بدان جهت كه فردى شنونده است و ظن هم به همان معناى معروفش باشد . * ( « كَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ » ) * اين جمله رد از اين عمل ايشان است كه زندگى دنياى عاجله را دوست مىدارند و آن را مقدم بر زندگى آخرت مىدارند ، گويا فرموده : از اين رفتارتان دست برداريد كه اين زندگى
--> ( 1 ) روح المعانى ، ج 29 ، ص 145 . ( 2 ) روح المعانى ، ج 29 ، ص 146 . ( 3 ) تفسير فخر رازى ، ج 30 ، ص 230 .